معرفی کتاب
کتاب «دا» خاطرات دختر 17 ساله ای است که حدود 25 روز از زندگی اش را ریز به ریز و جزء به جزء تعریف می کند ؛ 25 روزی که نه تنها در طول زندگی او که در تاریخ کشورمان بسیار مهم است .
در روزهای اول حمله صدام به خرمشهر ، پایش به جنت آباد –قبرستان خرمشهر – کشیده می شود و برای همین تا آخرین روزهایی که در این شهر می ماند و به اجبار و به خاطر ترکشی که به کمرش اصابت می کند از شهر خارجش می کنند ، مشغول جمع آوری پیکر شهدا و رسیدگی به امور کفن و دفن آنها بوده است .
البته در همان 25 روزی که سیده زهرا مشغول فعالیت است ابتدا پدر و سپس برادرش شهید می شودند و او خود هر دوی آنها را در 2 قبر کنار هم در جنت آباد دفن می کند
در این کتاب سیده زهرا حسینی خاطرات خود از روزهای مقاومت و روزهای پس از آن را با جزئی ترین موارد روایت می کند تا آنجا که این گونه جزئی نگری و بیان لحظه لحظه وقایع باعث شده تا بسیاری آن را رمان بنامند ، حال آنکه این کتاب سراسر خاطرات واقعی و حقیقی سیده زهرا از آن روزهاست.
اهمیت این کتاب شاید در این باشد که وقایع جنگ برای اولین بار از زاویه دید یک دختر نوجوان روایت شده است.خاطراتی که راوی حدود 20 سال آن ها را در درون سینه خود همچون یک راز حفظ کرد و حرفی از آن نزد.در این کتاب ناگفته هایی از جنگ بیان شده که تا کنون کسی از آن ها حرف نزده است.
این کتاب نگاههای مختلف از گروه های فکری و اقشار مختلف را به خود جلب کرده است.
تا کنون چند تن از کارگردان های صاحب نام کشور برای ساخت فیلم کتاب « دا » ابراز تمایل کرده اند.
در وبلاگ ها- کتاب «دا» آنقدر شناخته شده است که محض آغاز عملیات جستجو در سرویس گوگل در دنیای مجازی شما با نزدیک به پنج هزار مطلب شمار خبر، گزارش، مصاحبه و یادداشت در جهان اینترنت روبه رو میشویم.
وبلاگ کتاب «دا» شاید یکی از مهمترین آنها باشد. وبلاگی که نه توسط ناشر کتاب و نه توسط نویسنده و راوی آن و نه هیچ یک از دوستان و نزدیکان آنها ساخته شده است.
این وبلاگ تیتر و مطلب یک خود را به نوشته پشت جلد کتاب همراه با تصویری از جلد آن اختصاص داده و در گوشواره سمت چپ یادداشت رخشان بنیاعتماد درمورد کتاب «دا» همراه با عکس این کارگردان قرار داده شده است و در ستون سمت چپ اخبار و گزارشهایی از کتاب منتشر شده است. این وبلاگ بیش از آنکه به یک وبلاگ شبیه باشد به یک سایت خبری شباهت دارد.
وبلاگ ادبی ـ هنری “بیبی جان گوهر ” هم یادداشتی نسبتاً بلند درمورد این کتاب نوشته است. نویسنده این وبلاگ مطلب خود را اینگونه آغاز میکند؛ “این برای دومین بار است که کتابی میخوانم، که آنقدر از لحاظ ذهنی و عاطفی درگیرم کرده است که خوابم پر است از کابوسهایی که راوی در خواب و بیداری آنها را دیده و ترسیم کرده است. “
او در ادامه اشاره میکند که این کتاب را به توصیه برادرش خوانده است. توصیهای که او آن را اینگونه روایت میکند، “این کتاب را جناب اخوی پیشنهاد کرد با این جمله که بخوان ببین دختر بودن یعنی چه؟ “
همچنین “فاطمه دهقان نیری ” هم در وبلاگ شخصی خود به نام “مهاجر ” مطلبی را با تیتر “تحت تأثیر دا ” نوشته و در مطلب خود آورده است؛ “دا ” با روایتی بیطرفانه و واقعبینانه روایت شده و خواننده میپذیرد آنچه را که راوی با کلمات ساده و روان نگاشته است؛راوی نظامی نبوده، مرد نبوده، مجبور نبوده بماند و مقاومت کند؛ خود خواسته، مانده و حالا هرآنچه را که دیده و شنیده و عمل کرده، بر صفحه کتاب جاری ساخته تا خواننده هم بداند بر او چه گذشته و خود قضاوت کند؛ “دا ” اندیشه ـ سیاسی یا ایدئولوژی خاصی را به خورد خواننده نمیدهد. شعار نمیدهد. جبههگیری نمیکند. فقط و فقط روایت میکند.
جملاتی چند به انتخاب خودم از کتاب دا..
(.....صدا نزدیک تر و نزدیک تر شد توی خاک وخل شیرجه رفتم جنگنده ها ساختمان موتوری شهر داری را زدند صدای انفجار و بعد از ان تخریب ساختمان های ته حیاط و شکستن شیشه ها و اصابت تر کش به اطراف به حدی زیاد بود که پرده ی گوشم داشت پاره می شد وقتی برای نجات بچه داخل شط رفتم اب داخل گوشم شده ،ان را کیپ کرده بود و حالا صدا در گوشم ارتعاش پیدا می کرد همان طور که روی زمین افتاده بودم وخاک وخل و پاره اجر ها به سمتم می امد نگاهم به کارگر شهر داری افتد در عرض چند ثانیه که من خیز رفته بودم ، تر کش سرش را برده بود و تن خونین ومالینش همچنان بی سر می دوید، به لنگه باز در که رسید همان جا روی زمین افتاد.)
(......رفتم طرف شلنگ ابی که گوشه باغچه افتاده بود.شیر را باز کردم. خدا را شکر اب می امد. اول دستم را که بعد از جمع کردن مغز پیر مرد مکبنه خاکمال کرده بودم سشستم .بعد دستم را پر اب کردم و به طرف دهان بچه بردم صدای گریه اش ارام تر شد و دهانش را به اب نزدیک تر کرد ولی سریع سرش را بر گرداند و گریه اش را از سر گرفت صورتش را شستم پستانکی که با نخ به گردنش اویزان بود را در دهانش گذاشتم. جیغ می کشید و سرش را به عقب می برد وقتی دیدم با هیچ راهی نمی توانم ساکتش کنم دوباره بغض به گلویم چنگ انداخت. بی تابی های بچه را که می دیدم و به بی کسی وبه بی پناهی اش فکر می کردم می خواست دلم بترکد. دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. رفتم توی وانت که هنوز مشغول جنازه هایش بودند نشستم .چهره زن های کشته شده جلوی نظرم امد ،یعنی کدامیک از ان ها مادر این طفل معصوم بودند؟!)
(.....بعد رفتم ودستم را خاکمال کردم و نایلون صبحانه را از گوشه حیاط بر داشتم و راه افتادم تا به جنت اباد برسیم ،عبد الله هی مزه می ریخت و با لحن فروشندگان دوره گرد می گفت:پای قطع شده ،دست بریده حمل می کنیم ، حسین هم بلند بلند می خندید من هم با این که ناراحت بودم ولی از دست شان خنده ام گرفته بود.)
من رد شد به محض این که یک قدم از سنگر و ستون فاصله گرفت وروی ریل قدم گذاشت منقجر شد موج انفجار مرا که هنوز روی دو زانوانم بودم به کف سنگر پرت کرد.صدای انفجار تکه های استخوان و گوشتی که به هوا می رفتند و با صدا به هر طرف می افتاد خصوصا صدای شکستن سرش را به وضوح شنیدم چشمانم فقط قرمزی خون را می دید بوی خون،باروت ، مو وگوشت سوخته در هم امیخته فضا را پر کرده بود تمام وجود ان مرد ارتشی حالا متلاشی شده بود .)
(.......گاه از کسانی که جلوی در رد می شدند و یا در جست وجوی کسی داخل اتاق می امدند وبه نظرم چهره های شان اشنا بود سوال می کردم. همه جسته گریخته می گفتند:عراقی ها خیلی پیشرفت کرده اند وشهر در حال سقوط است. بعد گفتند:شهر سقوط کرده و دشمن کلی کشتار کرده ،اما من نمی خواستم قبول کنم. باورم نمی شد. این ها را که می شنیدم حالم بد می شد.نمی توانم بگویم چه حالی داشتم.مثل یک کابوس بود.فکرکردم خرمشهر مثل هرات و گنجه وقره باغ ضمیمه خاک دشمن می شود.)
(....قبل از امدن مان به مطب یک کتر دارو ساز به اسم دکتر سعادت هم از بهبهان برای کمک امده بود او معمولا توی مطب می ماند. فردی لاغر اندام وبلند قدبود که چشمانی تقریبا سبز رنگ ومو های فر فری داشت. موقع حرف زدن خیلی ارام صحبت می کرد. شدیدا اهل مقررات وانضباط بود.حتی لباس خوابش را هم اورده بود. شب ها لباس کارش را در می اورد و لباس خوابش را می پوشید.موقع رسیدگی به مجروح ان چنان ارام وظریف کار انجام می داد که احساس می کردیم ما در مقابل او ادم های خشن وبی دقتی هستیم .بچه ها می گفتند :معلومه تو یه خانواده مرفه بزرگ شده که این طوریه. هنوز سختی های اینجا رو ندیده . انفجار ها که شدید بشه ،باید ببینیم چه کار می کنه. اون گروهی که روز اول مطب اومدن با اینکه مثل دکتر سعادت شیک پوش نبودند،در رفتند.این با این کارهاش ببینیم چقدر دوام می یاره،حتما اینم می ره.هر چه می گذشت تعجب مان در باره ی دکتر سعادت بیشتر می شد . اون انقدر متواضع بود که اگر کسی نمی دانست فکر می کرد امداد گر است. کارش که تمام می شد توی یکی از اتاق های خالی می رفت .در را می بست و دور از چشم همه به نماز و دعا می ایستاد. ان قدر زیبا دعا می خواند که ما با صدای پر سوز وگدازاو پشت در اشک می ریختیم .حالت های روحانی دکتر سعادت در روحیه ی ما تاثیر می گذاشت .من به این نتیجه رسیده بودم که ارامش دکتر در کارها ورفتارش در اثر همین دعاها ونماز های با توجه اش است ان وقت، ما، همه ظرافت ها و دقت هایش را به حساب مرفه بودن او گذاشته بودیم.)
(.....برای داماد دایی مشتبه شده بود که پاپا حتما مرد روشنفکر و اروپایی است و الان با کت و شلوار و کراوات و کیف سامسونت می اید ،می ماند تا پاپا را ببیند بعد از بچه ها می پرسد: پاپا قرار است از کجا بیاید،می گویند:دره شهر داماد دایی تعجب می کند که چرا دره شهر، او انجا چکار می کند،دوباره می پرسد:دره شهر کجاست؟ می گویند :استان ایلام دیگر چیزی نمی گوید تا وقتی که پاپا می خواسته وارد خانه شود،می گویند پاپا امد میرود جلو و می گوید کو پاپا؟ وقتی نشانش می دهند می گوید: ا اینه،اینکه روحانی است من چیز دیگر فکر کردم،بعد برایش توضیح می دهند که لفظ پاپا یعنی پدر بزرگ نه پاپای اروپایی.)
(.....دلم می خواست باز بچه می شدیم می می(عمه) توی حیاط خانه پاپا جا می انداخت و ما بچه ها،من، علی،بقیه سر خوابیدن کنار می می و شنیدن قصه هایش دعوا می کردیم ان وقت می می باز برایم می خواند:
مه که مه که پاپام نین ده ریه که
ای ماه زیبا، ای ماه زیبا پدر بزرگ مرا ندیدی در راه
تفنگ کوله الشونی سقیاده نوکلونی
در حالی که تفنگش بر دوش وبه بیشه شیران می رود